روزبهروزبه، تا این لحظه: 11 سال و 11 ماه و 14 روز سن داره
رایانرایان، تا این لحظه: 9 سال و 2 ماه و 9 روز سن داره

از تو می نویسم برای تو...

یادداشت های مامان برای روزبه و رایان

پرسش های اخیر رایانم

نازنین های من... مدتیه رایانم به قول خودش: «سوالای زیادی تو ذهنمه که نمی‌دونم چجوری بپرسم»!!! کوچولوی متفکر من سوالات بزرگی رو در ذهن داره که نه تنها مامان، شاید دنیا، پاسخ یگانه و روشنی براشون نداره:!!!!: - مامان خدا کیه، چجوری به وجود اومده؟!!!🤢 - مامان کی این نقش را به من داده؟ اینکه این باشم، رایان باشم؟!!!!!! 😇 - مامان الان روح ما داره بازی می‌کنه و ما اینجا توی بازی هستیم؟!!!!😴 و و و .... سوالات دیگه ای که وقتی یادم اومد اضافه میکنم.😍
22 مرداد 1403

یکی دو ماه گذشته

دلبرهای جان... آخر خرداد ماه ده روز رفتیم جیرفت، بعد با خاله رقیه و خاله خدیج، فاطیما، پریا، ایلیا، یاشار برگشتیم اصفهان و ده روزی اینجا بودیم. یک سفر یک روزه با با خانواده عمه مهرنوش خانواده، مامان جان اینا، عمه مهرو، خانواده پسرخاله بابا و خاله ها رفتیم خوانسار، محل دانشگاه آبجی پگاه که دیگه فارغ‌التحصیل شد به سلامتی. سفر بیاد ماندنی بود, به غیر از دورهمی عالی که با هم داشتیم، توی این سفر به لطف خدای مهربان، خطر بزرگی از بیخ گوشمون گذشت. توی مسیر رفتن، ماشین خاله رقیه در حال سبقت از ی تریلی، لاستیکش ترکید!!!!😱!!! و حدود پنج متر ارتفاع از جاده رفت پایین، ولی به لطف خدا و مهارت خاله رقیه، هیچ اتفاق بدی برای هیچ کس و حتی ماشین، رخ نداد. ...
19 مرداد 1403
1